|
تا آزادی دانشجویان در بند
|

مشت می کوبم بر در
پنجه می سايم بر پنجره ها
من به تنگ آمده ام از همه چيز
از شما “خفته چند”
چه کسی می آيد با من فرياد کند
درها را که بسته می بینی ٬ می دانی ٬ از رفتن خبری نیست ٬ به دیوار ها و بلندیشان عادت کرده ای ٬ خو گرفته ای ٬ می دانی همه در پس آن سیاهی ٬ برای آزادی ات در تکاپو هستند و این امید وارترت می کند به استواری ! پا بر جا می مانی و منتظر تا در را بگشایند ٬ تا آزاد شوی و نفسی فرو دهی با طعم رهایی ! علی جان ! امروز پس از گذشت روزهایی که دیگر نمی شمردیمشان از پس دیوارهای زشت زندان بیرون آمدی و امید وار شدیم به آزاد ماندنت ! دریغا ! که به عبث پاییده بودیم همه ی ما! قرار وثیقه ات آنقدر سنگین بود که لب گزیدیم که چه باید کرد؟ باور کن و باور کن که در تلاشیم بی وقفه ! اما به جایی نمی رسیم ! بارها به این فکر افتادیم که اگر جرمت غیر از این بود ٬ وثیقه ات هم کمتر ٬ حتی اگر قتل نفس می کردی ! حتی اگر ... ! باز لب گزیدیم و سکوت کردیم !
حالا زندان بر تو سخت تر می گذرد ٬ که می توانی پرواز کنی و نمی توانی ... چه کنیم ؟ کلام همه ی این ساعات ماست ! کاش می شد نوشت ! کاش می شد گفت ! باور کن ٬ حاضریم همه مان بیاییم و تو از بند خارج شوی ٬ تا بیش از شرمسار تو نباشیم ! اما چه کنیم ؟ سرمایه ی ما قلم است و کتاب ! اندیشه مان را گرو می گیرند تا آزادت سازند؟ ما جز اندیشه هیچ نداریم ! به سرمان زد که ... به سرمان زدها ... زیاد است امروز ... امروز که به آزادی نزدیک تری و دور تر ... علی جان مهرمان در گرو آمدنت ... کسی به فریادمان برسد ... بغض رها نمی شود ... علی کجایی؟